تبليغاتX
سلام دنیــــــــــــــــــــــــا !


      


+ نوشته شده توسط یک دوست | 


فعلا همه ی احساسات خوب در من بصورت راکد در اومدن ......... یک جور حس یکنواختی آزارم میده .

خدا رو شکر حداقل خانواده ام سالمن . نمیدونم با این حس یکنواختی چه کنم ؟



+ نوشته شده توسط یک دوست | 

نمیدونم چطوری از احساسم بگم ، شاید به قول قیصر امین پور : " این روزها که می گذرد احساس می کنم کمی خاکستری تر از گذشته ام ..." شاید با سن و سالم ارتباط داره !
هر چی که هست ، از این روابط به قول امروزی ها " نتی " خسته شدم .بیشتر برام شبیه یه بازی شده . اگه رفتی و نظر دادی ، میان و بهت نظر میدن و برات کامنت میذارن . و اگه نظر ندی اصلا انگار نه انگار ! مدتی که دیگه در " حریم مهربانی " نمی نوشتم بهم ثابت شد که دیگه اصلأ از زمره ی زندگان هم خارج شدم ! هیچ کس حتی یک بار هم احوالی نمی پرسه مگه یکی دوتا که همیشه لطف دارن .
من دو ماه و نیم بیمار بودم و یکماه کامل بستری . حتی برای اینکه از جام بلند شم باید کسی دستمو می گرفت ، با این شرایط اصلأ حس و حال مراجعه به اینترنت رو نداشتم . گهگاهی می اومدم و حتی اگه شده با یک اسمایلی ساده یادی از دوستان می کردم .اما بیش از چند دقیقه نمیتونستم بشینم .جالب اینجاست که اصلا حتی یکی هم نیومد بگه مُردم یا زنده ام ! چرا ؟ چون نرفته بودم به وبلاگشون سر بزنم و کامنت بذارم .دیگه حالم از هرچی شعاره بهم می خوره : " سلام گلم ، مرسی سر زدی "، " مامان گلی ، آبجی گلم " ، " حرف دل منو نوشتی عزیزم " ووو .... از این شعر و شعارهای حال به هم زن خسته شده ام .....  از این رابطه ی سرد و روبوتیک آراسته به عاطفه ی متظاهرانه ،متنفرم و دیگه ام تصمیم ندارم به این وبلاگ ها سر بزنم و یا اگه زدم کامنت بذارم .

+ نوشته شده توسط یک دوست |